سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۸

یک داستان

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دور افتاده بود .ناگهان سرو کله یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده های خاکی نمایان شد .راننده آن اتومبیل که یک مرد جوان بسیار شیک پوش با لباس های مارک دار بود سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید :اگر من بتوانم بتو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری یکی از آنها را به من خواهی داد ؟.چوپان نگاهی به جوان انداخت و با وقار خاصی جواب داد آری .جوان ماشین خود را در گوشه ای پارک کرد و نوت بوک خود را بسرعت از ماشین بیرون آورد و آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد .روی اینترنت وارد صفخه ناسا شد جائی که میتوانست سیستم جستجوی ماهواره او (جی پی اس ) را فعال کند . منطقه چراگاه را مشخص کرد یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحه کار برگ اکسل بوجود آورد و فرمول پیچیده عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد و بالا خره 150 صفحه اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالیکه آنها را به چوپان میداد گفت :شما در اینجا دقیقا 1586 راس گوسفند دارید .چوپان گفت درست است . حالا میتوانی یکی از گوسفند ها را برداری . آنگاه به نظاره مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود پرداخت .وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد چوپان رو به او کرد و گفت . اگر من دقیقا به تو بگویم که چکاره هستی گوسفند مرا پس خواهی داد ؟مرد جوان پاسخ داد آری چرا که نه .چوپان گفت تو یک مشاور هستی .مرد جوان گفت راست میگوئی اما به من بگو از کجا حدس زدی ؟چوپان پاسخ داد . کار ساده ایست بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد به اینجا آمدی . برای پاسخ دادن به سوالی که خود من قبلا جواب آنرا میدانستم مزد خواستی مضافا اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمیدانی و به جای گوسفند سگ مرا برداشتی

هیچ نظری موجود نیست: